احمد على سپهر ( مورخ الدوله )
405
ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )
زمين پر فروغ و هوا پر طرب * لب صبح خنديده در نيمه شب به من گفت اين خرمى بهر چيست * چرا شهر برلن بدين خرمى است بدين شادمانى ز بهر چهاند * بدين كامرانى ز مهر كهاند به دو گفتم اى سادهدل چون رخت * طبر زد سئوالت شكر پاسخت فراتر بيا تا چو گل بويمت * فراده به من گوش تا گويمت شنيدم يكى مرد آشفته مغز * كه ديوش بيفكند در گو بلغز بشاهى برآورده بدنام خويش * شمار سپاهش نه كم بد نه بيش بمغز اندرش خايه بنهاد ديو * تبر كيد و شد رستهتر فندو ريو نگه داشت خود را زمانى دراز * چه سودت دهد از قضا احتراز فريبنده ديوى چو زيبنده ماه * نمودار گشت و فكندش بچاه فريبنده دستور و گفتار زن * شدندش بمغز اندرون راه زن مكيدش همه هوش و دانش نه خون * كنهوار زن با لب پر فسون دلاويز گفتش چه طوطى سخن * چو سبزك بكندش نشيمن ز بن چو بدبخت را روز بد گشت جفت * پى سود سرمايه هم داد مفت ز پيشانيش بر عطارد نوشت * كه سوزنده بادت همه باغ و كشت بگو پشت دستت بدندان بخاى * كه لغزيدت از جا در انديشه پاى چو بشنيد قيصر چنان برفروخت * كه گيتى از آن تف همى خواست سوخت ز غيرت چنان گرم شد مغز شاه * كه دريا ز شه گشت زنهار خواه چنانش برافروخت زان خشم چشم * كه بهرام لرزيد از آن تند خشم چو بر زد بانديشه شه چند دم * برو چون كمان گوشه بگرفته خم در آئينه چين بيفتاد چين * شكيبا دلش گشت اندوهگين پس آنگه براورد ز انديشه سر * بگسترد بر زال سيمرغ پر ز نادانى مرد پرخاش ساز * بخنديد قيصر زمانى دراز فروزان شد از خندهاش بارگاه * ز ميغ اندر آمد درخشنده ماه بدل گفت شه اى نفرهخته مرد * ببينى كنون دستبرد نبرد چو نگرفتى از روز بگذشته پند * ببينى شب تار و زنجير و بند شگفتى است هنجار گيتى همه * كه بر گرگ تازد بره از رمه همه بندگان پيش قيصر بپاى * بچنگال شاهين و فرهماى يكى بندهاى را بفرمود شاه * كه رو رو بياراى ساز سپاه سليح يلى بر تنت راست كن * ز من هرچه ميبايدت خواست كن بيا راى بر خويش ساز نبرد * برانگيز از مرد بدخواه گرد همه كاخ و كالايشان را بسوز * بپيكان و زوبين جگرها بدوز به سختى بده آنچنان مالشش * كه ايدون بگوشم رسد نالشش خزينه تهى كن ز آكنده كنج * بنه پاى گنجآكنان در شكنج ببر بر ستمكاره آئين باج * كه ديگر نيارد گرفتن خراج بدست اندرون آر دستور و ساو * بپرداز دشت از خروش چكاو ز زرينه دينار و سيمين درم * بمگذار در كشورش بيش و كم سطبلش تهى كن ز هر خنگ و بور * نه استر رها كن در آن نه ستور دليرى كن و دست دشمن بپيچ * هراسنده دشمن نيرزند هيچ فرو آرش آنجا كه جز بافسوس * نيايد به گوش اندرش بانگ كوس ز هر سو فرو گير بر مرد راه * كه كشتى نراند در آب سياه جدا كن ز بالا و زيرش مژه * بيفكن به آب اندرش انگژه